جک
میگه:واسه اینکه طعم گهی که خورده عوض بشه.....![]()
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
میگه:واسه اینکه طعم گهی که خورده عوض بشه.....![]()



به گنجشک گفتند ، بنويس
چقدر
« از عقابي پريد »مي توان جبريل را گنجشک دست آموز کرد
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و توبرود
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی "مجذور "اینه است.
زندگی گل به "توان"ابدیت
زندگی "ضرب " زمین در ضربان دل ما
زندگی "هندسه"ساده و یکسان نفسهاست.

دلم طاقت دوریتو نداره
ببخش این عاشق پر اشتباهو
به قلب خسته جون بده دوباره
اخه چطور دلت اومد تنهام بزاری
تو بازی زمونه جام بزاری
تو بی من بری من بی تو میمیرم
اخه شده بودی عزیزترینم
شب و غم و منو ابر پاره پاره
اسمون داره واسم یه ریز میباره
رفتیو حالا اشک خیس ابرها
گریه هاتو یاد من میاره
یاد چشات داره منو دیوونه میکنه
با غصه ها داره منو همخونه میکنه
اون دیگه طاقت موندن نداره
دیوونه یه بیقراره

وقتي كسي رو دوست داري حاضري جون فداش كني
حاضـــــري دنـــياروبدي فقـــــط يه بـــارنيــگاش كني
به خاطرش داد بزني به خـاطـرش دروغ بگي
رو همه چي خط بكشي حتي رو برگ زندگي
وقتي كسي تو قلبته حاضري دنيا بد بشه
فقط اوني كه عشقته عاشقي رو بلد باشه
قيـد تمـوم دنـيارو به خـاطراون مـي زني
خيلي چيزارو ميشكني تا دل اونو نشكني
حاضري كه بگذري ازدوستاي امروز و قديم
اما صـداشو بشـنوي شـب ازمـيون دو تا سـيم
حاضري قلب تو باشه پيـش چشاي اون گرو
فقط خدا نكرده اون يه وقت بهـت نگـه بـرو
حاضري هرچي دوست نداشت به خاطرش رها كني
حـسـابـتـو حـســــــابي ازمـردم شــــــهر رهـا كـنـي
حـاضـري حـرف قـانـونـو سـاده بـذاري زيـرپـات
به حرف اون گوش كني و به حرف قلب با وفات
وقتي بشينه به دلت ازهمه دنيا ميگذري
تـولد دوبـارته وقـتي اسـمشو مـي بـري
حاضري جونت و بدي يه خارتوي دستاش نره
حتي يه ذره گرد و خـاك تو مـعبد چـشاش نره
حـاضـري مسـخـرت كـنن تـمام ادماي شـهـر
اما نبيني اون باهات كرده واسه يه لحظه قهر
حاضري هرجا كه بري به خاطرش گريه كني
بگي كه محتاجشي و به شونه هـاش تكيه كنـي
حاضري كه مردم همشون تو رو با دست نشون بدن
ديوونه هـاي دوره گـرد واسـه تـو دسـت تكـون بـدن
حاضري اعتبارتو به خاطرش خراب كني
كارتو به كسي بدن جات اونو انتخاب كنن
حاضري كه بگذري ازشهرت و اسم و ابروت
مهم نباشـه كه كسـي نـخـواد بـشـينـه روبـروت
وقـتي كسـي تو قلـبته يه چيزقيـمتي داري
ديگه به چشمت نمياد اگركه ثروتي داري
حاضـري هرچـي بشنـوي حتي اگه سرزنشه
به خاطراون كسي كه خيلي برات با ارزشه
حاضري هرروز سراون با ادما دعوا كني
غـرورتو بشـكني و بازخـودتـو رسـوا كني
حاضـري هركي جز اونو سـاده فرامـوش بكـني
پشت سرت هرچي ميگن چيزي نگي گوش بكني
حاضري هرچي كه داري بيان و از تو بگيرن
پـرنـده هـاي شـهـرتـون دونـه بـه دونـه بمـيرن
وقتي كسي رو دوست داري صاحب كلي ثروتي
نـذاركـه ازدسـتـت بـــره ايـن گـنج خيـلـي قيـمتـي
دل را به تو آشنا نمي كردم
يا از تو به قهر مي كشيدم پا
يا هستي خود تبا نمي كردم
مستانه به شام تيره هجران
ايكاش ترا صدا نمي كردم
چون ساغر مي به بزم تو هر شب
با خون جگر صفا نمي كردم
بر چشم سياه مست و بيمارت
دل را سپر بلا نمي كردم
كاش آن همه اشك همچو گوهر را
در دامن تو رها نمي كردم
كاش اول آشنايي ما بود
تا با تو به جز جفا نمي كردم
روزي اگر خالي كني
اين خانه ي ويرانه را
گر وا كني بي اعتنا
زنجير اين ديوانه را
چون شمع شب سوزي اگر
بال و پر پروانه را
بيگانه از پيمان شوي
گر بشكني پيمانه را
رسواي شهرت مي كنم
با شعر چون افسانه اي
زنجري افسون شدم
از چشم چون جادوي تو
بازي مكن با جان من
اي قبله ي من روي تو
رو بر مگردان تا شود
روي نمازم سوي تو
ابرو متاب اي آنكه شد
محراب من ابروي تو
ترسم كه نفرينت كنم در عالم مستانه اي
قدر محبت را بدان
با هر دلي سودا مكن
سوداي دل اي آشنا
با هر دل رسوا مكن
عشقست و غوغاي جنون
از عالمي پروا مكن
پيمان بستي از وفا
اي هستيم ها شا مكن
تا نشكند پيمان هما در بزم هر بيگانه اي
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون كندن به دست
عشق يعني زاهد اما بُـت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يك تبلور يك سرود
عشق يعني يك سلام و يك درود

در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دو سالي مي گذشت
يك دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او
هم نشين وهم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از ان شب زنده داري تا سحر
واي از ان عمري كه با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشايي چشم دل...زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل
بي تو شامم شام بي فرداست دل
دل ز روي عشق تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفا دارم بدان
من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من
با تو زيبا مي شود دنياي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي ز دل مدفون شده
عالم از زيبائيت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جزاو در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من ...هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود
در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
اخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دبوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار ديكر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است
خسم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين...وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يكبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين هم گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آيد به رود
ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او ياد تو ما را بس است...
عابد چشمان پر مهر توام.
كاش مي دانستي كه شبانگاهان
پشت تنهايي نمناك چشمانم
پي آوازي دلنواز مي گردم
كه در آن نوايي را مي نوازد
كه صداي دلنشين تو را به يادم مي آرد
من در اين شب تيره
زائر گيسوي مواج توام.
كاش با زورق انديشه و خيال شبي
از اقيانوس مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج از اقيانوس گذر مي كردم .
باز كم پنجره را امشب
تا نسيم بهاري نوازش گر گيسوان پر شكن تو باشد
كه نسيم آميخته شده با نفسهاي عشق آلود من
تو اگر باز كني پنجره را
مي شنوي نواي حزن انگيز دلم
تو اگر باز كني پنجره را
آسمان عشق را نشانت خواهم داد .
تو اگر باز كني پنجره را
من تو را خواهم برد
به سرچشمه عشق .
تو اگر باز كني پنجره را
من به تو نشان خواهم داد
كلبه اي در جنگل
كه مصالح آن عشق است و صفا
تو اگر باز كني پنجره را
من تو را با خود خواهم برد
به سرزمين عشق و روياها
كه در آن نيست غمي و دوري عشق

هركجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟
من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است،
كبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه را بايد شست.
